تو رفیقتی و تنها مانده ام

تنها گرمی بوسه ای ماند به جای
او رفت
تنها طرحی از درختان سبز
احاطه ام کردند
اورفت
ازهمان ابتدا میدانست
کوچک بودم و کودک
باورهایم شکست
تنها چندروز به وداع تابستان
وآغاز مهر دوباره مان
باقی بود
دریغ
ابرهای حسرت
باریدن گرفت
چتر آغوشت
پناه شکوفه های احساسم شد
کاش هرگز
باران نمی بارید
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 15:57 توسط Sadaf
|
آنجا را نميدانم اما،