X
تبلیغات
† غمـــــــــــــــگیـــــــــــــن † - متن غمگین
http://upload.tehran98.com/img1/0mhbm2e735pp2v82el6q.jpg


می شود باران ببارد؟

همین امشب!
قول می دهم فقط قطره های پاکش را بغل کنم!
و بی هیچ اشکی 
دستهایش را بگیرم
قول می دهم
فقط بویش را حس کنم!

اصلا اگر ببارد
فقط از پشت پنجره نگاهش می کنم
قول می دهم برایش شعر نگویم

فقط... می شود؟
امشب.... ؟
خدایا

دلم به اندازه تمام روزهای بارانی گرفته







این اخرین آپ سال 91 هستش

عید همتون مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391ساعت 19:52 توسط Sadaf |

http://upload.tehran98.com/img1/ua75egf7m38lt39js9t.png


خیالت راحــتـــــــــــــ…


دل شکسته ها نفرین هم بکننـــــــــــــــــد ،

گیرا نیـــــــــــــ ست…!


نفــــــــــــــــرین ،

ته دل می خواهــــــــــد


دل شکسته هم که دیــــــــگر

ســـــــــر و ته نــــــــدارد…

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 20:22 توسط Sadaf |

http://upload.tehran98.com/img1/60yksbb5dqxqlsfh0mw.gif

تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست ... 

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست ...

تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم ... 

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست ...

تنهایی را دوست دارم زیرا.... 

در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست

و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 20:21 توسط Sadaf |

http://upload.tehran98.com/img1/ocnd9kpmk1ib8smvxln.gif

داشتنت حقیقتاً رؤیای قشنگی بود.

اما واقعیتش


نه ثانیه ای خوشی داشت


نه خاطره ای مرور کردنی،


و نه هیچ چیز دیگر!


فقط درد داشت...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 20:20 توسط Sadaf |

http://upload.tehran98.com/img1/lx7p7j1dsedhvzr67m0n.gif

وقتے لبـפֿـنـــد مـے زنــد نیــوتـوטּ رآ نمـے فهمـґ!

وقتے لبـפֿـنـــد مـے زنــد مطمئـטּ میشـم انـرژے بـوجـود مـے آیـد!

وقتے لبـפֿـنـــد مـے زنــد جــآذبــﮧ هــآ دو چنـدآטּ مـے شـود ...

وقتے لبـפֿـنـــد مـے زنــد فیـزیـڪ و شیمـے رآ در هـґ مے شڪند!

همه مے گوینــد او فقـط لبـפֿـنـــد مـے زنــد!

نمے دآننــد!

وقتے لبـפֿـنـــد مـے زنــد ...


+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 20:19 توسط Sadaf |

http://upload.tehran98.com/img1/qubdrgqjqtmnhkjyc5a.gif

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 20:14 توسط Sadaf |

http://upload.tehran98.com/img1/ne9n9a3e30j6ce7yaknc.jpg


بی وفا !!


ایـن روزهـا نـه مـجـالـی


بـرای دلـتـنـگـی دارم


و نـه حـوصـلـه ات را..


ولـی بـا ایـن هـمـه،


گـاه گـاهـی دلـم هـوای تـو را مـیکـنـد






http://upload.tehran98.com/img1/0g8vrnhinrqtiy56dca4.png

چه فرقی می کند…


در سیرک یا در خانه ؟!


خنده ات که تلخ باشد،


دلت کــه خون باشد،


تو هم دلقکی..!


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 19:17 توسط Sadaf |

http://upload.tehran98.com/img1/weyz06o2eieoxxkif.jpg


اگه قرار بود هرکسی بزرگترین غمش رو برداره

و ببره تحویل بده، با دیدن غمهای دیگران آهسته

غمش رو در جیبش میگذاشت  و به خونه بر می گشت  ...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 17:25 توسط Sadaf |

http://upload.tehran98.com/img1/ibuynoaokrnbm3n83l24.gif


وقتی خدا از پشت ، دستهایش را روی چشمانم گذاشت ،

از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم

که فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم ...


+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 17:25 توسط Sadaf |


http://upload.tehran98.com/img1/806f9h67l2qzr2tjptu5.jpg


می گویند : شاد بنویس ...


     نوشته هایت درد دارند!

         و من یاد ِ مردی می افتم ،

              که با کمانچه اش ،

                  گوشه ی خیابان شاد میزد...

                       اما با چشمهای ِ خیس ... !!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 17:24 توسط Sadaf |

مطالب قدیمی‌تر